Posts Tagged ‘شب های بی ستاره’

بهار

Wednesday, June 1st, 2011

و اینک تو را می‌بینم که مقابلم ایستاده‌ای و به من فرصت می‌دهی تا آسوده تماشایت کتم و چنان که در تو غرق می‌شوم، پرشورترین ترانه‌های محبت را برایت می‌سرایم و آرام زمزمه می‌کنم…

بر می گردی و به من لبخند می‌زنی، لبخندت را نمی بینم و چنان در سفر دریایی چشمانت به پیش می روم که گرم لذتی سرشار می‌شوم، و خود را تسلیم امواج شتابانی می کنم که به دوردست دریای نگاهت می رود و مرا با خود می‌برد و چه زجر آور است که تکانم می‌دهی و مرا از لحظه‌های ناب عاشقانه‌ام جدا می‌سازی.

تا بی تو بودم، انگار نبودم و چنان لحظه‌ی تولد را به خاطر می‌سپارم که لبخند آشنا و شورانگیز تو، جان سرد و غمگین مرا، از بی کسی رهانید و گرم و دلپذیر در آغوش محبت جای داد.

و تو نمی‌دانی که چگونه من از محراب عشق به معراج دوست داشتن پر کشیدم و دانه‌ی مهر تو را باران خورده و پاک در سرزمین خشک و تافته‌ی قلبم رویاندم.

و تو چگونه می توانی دریابی که اگر لحظه‌ای برخیزی و چتر محبت را از بالای سرم برداری، و با ناز انگشتان بارانی‌ات، نهال تازه رسته قلبم را زندگی بخشی، من در آتش خشک تنهایی خواهم سوخت…

بهار من!

نمی توانم ابر سپید و سبکبال وجود تو از کدام افق برخواست اما می دانم که خران بودم، بهارم کردی، دشت بودم، باغم کردی، زمینی بودم، آسمانی‌ام کردی، و تو ای غناری زرین بال زیبای من، مگذار دمی بی تو بودن را تجربه کنم…

قسمت هایی از کتاب شب‌های بی‌ستاره نوشته مهسا طایع