من چی بگــــــم؟
این اولین پست وبلاگ من می باشد و بسیار خوشحالم که اولین دستنگارم را با نگاشته ای در مدح حسین (ع) آغاز می کنم امیدوارم که حسینی باشم.
دومین افتخار این بنده حقیر و این وبلاگ و این پست این است که شروع کارمان در ماه محرم و در سوگ سیدالشهدا امام حسین (ع) بوده
و سومین افتخار اینکه دستنگارم را کپی کرده ام! (البته با کسب اجازه) آن هم از وبلاگ هنرمند عزیز جناب آقای رضا احسان پور
دل توی دلم نبود که شب بشه. اون شب اولین باری بود که قرار بود مجری باشم؛ مجری شب اول روضهی محرم، با حدود هزار و 500 نفر عزادار.
صورتم را اصلاح نکرده بودم که یه ته ریش مختصری داشته باشم؛ آب سرد هم نمیخوردم که یهو صِدام خراب نشه و …
همهی اینا را فقط و فقط به خاطر تاثیرگذاری بیشترِ اجرام انجام میدادم. نه اینکه هول کرده باشم، نه! قبلاً هم بارها و بارها جلوی جمعیت، تئاتر بازی کرده بودم، ولی اجرا، اونم اجرای روضه، تجربهی تازهای بود و به نو بودنش میارزید. تازه میتونستم از این به بعد سرم را بالا بگیرم و بگم که من چند شب هم مجری روضهی فلان مجموعه فرهنگی بودهام و فلان و فلان!
از چند روز قبل، دنبال چندتا متن و شعر درست و حسابی برای اجرا بودم. یادم میاد غیر از سوزوندنِ یه کارت اینترنت 10 ساعته، برای پیدا کردن شعر و متن توی اینترنت، یه هفت هشت تا کتاب هم از کتابخونهی دانشگاه امانت گرفته بودم و هرچی میگشتم چیز بهدرد بخوری چشمم را نمیگرفت.
لابلای کتابهای یکی از دوستام، چشمم افتاد به یک مجموعه از نوشته های عاشورایی «شهید سید مرتضی آوینی» که توی مجله ای چاپ شده بود. با اینکه از طرح جلد مجله و اسمش خوشم نیومد، ولی نمیدونم چی شد که مجله را ازش گرفتم تا بخونم. شاید چهار یا پنج بار همینطور بدون توقف کل نوشته رو خوندم. اونقدر با حس میخوندم که کم کم دیگه داشتم شک میکردم که نکنه این ها را خودم نوشتهام!
غرق نوشته شدهبودم؛ همین هم بیش از هر چیز دیگهای باعث تعجبم میشد که چی شده که من، یهو و ناخواسته باید تا این حد مجذوب بشم.
“امام ایستاد و خطبه ای كربلایی خواند : « اما بعد… می بینید كه كار دنیا به كجا كشیده است ! جهان تغییر یافته ، منكَر روی كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفی، خرده نانی و یا چراگاهی كم مایه باقی نمانده است . » «زنهار ! آیا نمی بینید حق را كه بدان عمل نمی شود و باطل را كه ازآن نهی نمی گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ پس اگر اینچنین است ، من درمرگ جز سعادت نمی بینم و در زندگی با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنیا هستند و دین جز بر زبانشان نیست؛ آن را تا آنجا پاس می دارند كه معایش ایشان از قِبَل آن می رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دینداران » …”
به خودم که اومدم، دیدم غروب شده. با عجله خودم را رسوندم به محل روضه، اونقدر حواسم پرت بود که بجای کفش، دمپایی پوشیده بودم. با سر و وضع نامرتب و آشفته رفتم پشت میکروفن و همه را دعوت به اقامهی نماز کردم. بعد از نماز هم، سخنران بلافاصله میرفت منبر و گلِ برنامهی من مربوط به زمان بین سخنرانی و مداحی بود. تا زمانی که نوبت من میرسید، مثل دیوونهها نشسته بودم یه گوشه و همینجور نوشته را میخوندم. نمیدونستم کدوم قسمتش را انتخاب کنم و بخونم. زمان همینجور به سرعت میگذشت. توی همین فکرها بودم که دیدم سخنرانی تموم شد و مسئول برنامه داره صدام میزنه که، «پس چرا نشستهای؟ برو نوبت توئه…». حتی فرصت نکرده بودم که یه مختصری از نوشته را روی کاغذ بنویسم؛ پای برهنه و بدون کفش رفتم پشت میکروفن ایستادم،با یک مجله که اینقدر خونده بودمش و توی دستم لولهاش کرده بودم که …
توی اون لحظه دیگه به هیچی فکر نمیکردم، نه به ته ریش، نه به صدای صاف و شفاف، نه به …
نوشتههای مجله جلوی چشمم رژه میرفت؛ انگار یه نفر داشت بلند بلند نوشته ها را توی سرم میخوند! منگ شده بودم، یکی دو دقیقه همین طور زل زدم به مردم. هیشکی هیچی نمیگفت. انگار همه حال و روز منو فهمیده بودند. فضا خیلی سنگین بود. دستام یخ کرده بود و میلرزید. برای اینکه نیفتم با یه دستم محکم به پایهی میکروفن چسبیده بودم. مجله را به زور باز کردم و تند تند ورق میزدم. خواستم شروع کنم به خواندن، ولی صدام در نمیاومد. هر چی تلاش کردم فایده ای نداشت. تند تند ورق میزدم، ولی…
یه قطره اشک از چشمم افتاد روی صفحه مجله، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، پاهام شل شد و محکم با زانو افتادم روی زمین و های های زدم زیر گریه…
جمعیت هم منفجر شد! زن و مرد، بزرگ و کوچک، همه آتیش گرفتند و زدند زیر گریه، بلند بلند …
نه گریهی من بند میومد و نه گریهی جمعیت. چراغها را خاموش کردند، ده دقیقهی کامل همه گریه میکردند. گریه، گریه، گریه …
بعد که همه آروم شدند، مداح توی اون تاریکی اومد پشت میکروفن و گفت:« من چی بگم؟ »
روضهی اون شب مداحی نداشت…

January 25th, 2010 at 10:16 pm
سلام
خیلی زیبا بود.
موفق باشید
January 26th, 2010 at 10:03 pm
مباركه دوست جان
January 27th, 2010 at 1:26 am
سلام.
مبارکه
شام بده
January 27th, 2010 at 2:01 am
January 28th, 2010 at 12:37 pm
سلام!
مبارک باشد. خیلی هم خوب است! این بخش نظراتت کمی مشکل دارد. پهنایش کم است. زمان هایش میلادی است.
February 7th, 2010 at 3:03 pm
Hi,
Ugh, I liked! So clear and positively.
Nicolas